چیزی به ذهنم نمیاد واسه نوشتن یا اینکه اینقدر چیزا هست که قاطی کردم . بدون خجالت باید بگم اینقدر که حاشیه نوشتن و نوشتهام واووو بالا واووو پائین میکنم که اگه چیزی هم به نظرم بیاد فدای این حس میشه ! بیخیال !!!؟ نه نمیتونم بیخیال باشم انگار ته دمه خیالو گرفتمو دارم باهاش میرم ،اونم بیرحم ، داره منو رو زمین میکشونه واسه همینه که دردم میاد . اگه خیال پردازی من واسه من یه جای پر قوئی درست میکرد شاید اثر بهتری میداشت انگار این وسط دارم دنبال مقصر هم میگردم ؟! ولی به قول شاهین فاتح پور مثله درد زایمانه به دنیا میاد ولی باید دردو تحمل کنی.منم دارم همین کارو میکنم چاره چیه ؟! امیدوارم فاصله تحمل این درد تا به دنیا اومدنش کوتاه باشه . من کم طاقتم !!
No comments:
Post a Comment