Saturday, 25 December 2010

به دنبال نشاني ها





من دورم یا نزدیک ؟
 کجای راه ایستاده ام؟!
 شايد جايي در اكنون ،
یا خیال گذشته
و یا جایی در تجسم وهمی به اسم آینده؟!
 فروغ می‌خوانم…
هنوز صدا کن مرا جمله غریبی نيست،
 هنوز صدا کن مرا چه بانگ آشنایی دارد
هنوز صدا کن مرا شبیه زنده شدن حس یک نشانی‌ است.
من کجا هستم ؟
‌ نشانی‌‌ها را گم کرده ام آيا؟
 این همه شاهراه ، این همه خروجی‌ اینجا نبود!
چه هیاهوی عجیبی‌
 من در ردیف این همه کتابهای تخیلی‌ جلدي از واقعيتهاي رنگ باخته مي بينم
من گمشده ام ، در انبوه رنگارنگی بی‌ حد قفسه ها برای انتخاب یک آبنبات چوبی و چند مثقال پنیر.
 من در چهار راه‌های پر تردد چشم دوخته‌ام به بازي‌ پر اضطراب سبز‌ها و قرمزها
 وتكرار بي مرز تابلوهای توقف ممنوع
 و خطوط محو شده عابر پياده .
میترسم میترسم از سرعت پر‌شتاب چرخها
 میترسم میترسم از تولد این همه قانون بی نظم ،در روزمرگی یک خیابان
میترسم از این همه راه بی راه ، بی‌ نشانی‌ ها
میترسم از دنیای بی‌ مکث ها
 میترسم از باز ماندن صدای آشنا جايي‌ در هیاهوی این همه صدا
 صدا کن مرا…

No comments:

Post a Comment