شاعر که میشوی هزار شعر میخوانی و هزار شعر میدانی و آخر در ترازوی سنجش وزن و قافیه بی قافیه میمانی…
شاعر که میشوی انگار با خودت و تمام شعرهایت بر سر مفهوم و مقصود دائم در رقابتی،
شاعر که میشوی تمام حرفهایی که می شود ساده گفت پر از کنایه میکنی وهای های به دنبال معنی در واژه و واژه نامه به دور من و منظور من هی میچرخی و هی میچرخی ؛
شاعر که میشوی پر از کوله بار حرف و حدیث و نقدی.
شاعر که میشوی به حجم مثنوی هم که شعر بگویی انگار هنوز حرفی در حنجره ات جا مانده.
ولی این دل پر صدا و این زمزمههای دلتنگی انگار که مهمان همیشه همین خانه اند
هی بر تو میکوبند
و تو هی میخوانی و میسرایی
و شعر میشوی
No comments:
Post a Comment