خلاصه من و سفر به اصفهان ! تازه وقتی شروع میکنی خلاصه نوشتن یادت میاد که چقدر چیز هست که میتونی راجع بهش بنویسی .الان فرودگاه اصفهانم و مسیر برگشت به دبی . قصه همیشگی هر آمدنی رفتنی و هر رفتنی آمدنی داره . یاد حرف مامان میافتم که میگفت وقتی مهمانی یا مهمان داری روز اول و آخر از همه مهمتره . و به نظر من این روز آخر که از همه مهمتره . روز آخر انگار تازه میفهمی که یه فرصت دست نیافتنی بود هر چی که گذشت ! تازه میفهمی که دکمه تکرار یا برگشتی واسه فشار دادن وجود نداره !
فرودگاه اصفهان اون تصوّری که از یه شهر تاریخی توي ذهن هست تو فرودگاه نمیبینی ، خیلی سادست، شبیه همه فرودگاههای ساده دیگه و شبیه هیچ فرودگاه شهر بزرگی غیر از خودش . البته باید بگم انتظار بیشتری میرفت .
اصفهان با خونه های کوتاه و کنار همش یه قصه داشت . شهر شلوغ بود و رانندگی مردم بینظم . از آسمون خراش و برج بلند خبری نبود تا گردنت رو بالا بگیری که حدس بزني چند طبقست ؟ اصلا چیزی نبود که آسمونو خراش بده . شهر کوتاه بود به جاش آسمون بلند بود .هر چی بود فاصله بین زمین و آسمون معلوم بود و هیج جا آسمونو گم نمیکردی نه ستارهارو نه ماهو . ولی زمین هم بود و خونهها با دیوارای به هم چسبیده و درهایی که رو به حياط باز میشدن . و مردم و بازار و زندگی و روزمرگی .
اگه که مثل من توی شهری با آسمون خراشهای بلند زندگی کنی یادت میره که صبح ساعت ۷ مردم میرم صف نون وايی ؟! انگار برات عجیب اگه کسی بگه مي خوام برم نون بگیرم .
تازه جالبتر اینکه امروز قبل از ظهر وقتی مامان گفت مونا سبزی ارو پاک کن به گوشم نا اشنا اومد ! نه که به گوشم نه خورده باشه البته که خورده ولی انگار یه کسی چمدون قدیمی مادربزرگو که سالهاست تو زیرزمین مونده باز کرد و هر چي واژه قديمي بود از توش ريخت بيرون .نمي دونم چند وقت بود که سبزی پاك نكرده بودم . سبزی هارو بابا صبح زود گرفته بود نعنا و ریحون و تره و تربچه و کمی هم ترخون . وقتی داشتم سبزیا رو پاک میکردم کلی داشتم به فست فود فکر میکردم .
فرودگاه اصفهان، آره دیگه اینجا نطقم باز شده ، یه چایی خریدم از یه چیزی شبیه همون که میگن دکّه.آره واقعا چيزي شبيه دكست تو فرودگاه. تا سقف پفک چی توز چیده بود . چایی معمولی ۳۰۰تومن ، چایی نباتی ۵۰۰تومن ، منم که قربونش برم ۱۰۰ تومن بیشتر نداشتم یعنی باقیمانده پولی بود که از بابا واسه خرید آب معدنی گرفته بودم . منم گفتم آخه من فقط ۱۰۰ تومن دارم! و تازه فهمیدم که میشد ! وقتی که فروشنده با لهجه اصفهاني گفت” اونم میشد “! تازه بعدشم گفت که هر چقدر دوست داری قند بردار . منم قند برداشتم و نمیدونم آخرین باری که چایی با قند گوشه لپم خورده بودم چند سال میگذره واقعا نمیدونم . حالا برید بگردید همه فرودگاهاي دنیا اگه تونستین یه دکه پیدا کنید که چایی قند پهلو و چایی نباتی بفروشه تازشم توی اون ظرفا که قند ریخته بود پولکی هم بود !
این بار بار سوم بود که اصفهان رو میدیدم ، تا حدی واسم مرور خاطره های قبل بود و البته شروع خاطرات تازه . زیر پول خواجو هنوز هم پیرمردها آواز میخونن .تقریبا هیچ دالونش خالی نبود .خاله میگفت باغ پرنده هم قشنگه ، ولی فرصت دیدنش نبود . دلم واسه عالی قاپو سوخت هنوز در بند دربست بود . دربستأی که ۹ ساله پیشم بودن. نمي دونم اینا همون دربستا بود یا نه، ولی همون شکلی اونجا بود وقتی بار اول به اصفهان اومده بودم و تو همون زاويه خاص . وقتی رسیدیم تو میدون نقش جهان وقت ناهار بود و مغازهها در حال تعطیل کردن . هنوز توی فرودگاه و منتظر پرواز . آخ که این چایی چسبید .چقدر دلم میخواد همینجوری بنویسم . گر چه حس میکنم همچی با هم قاطی شد از سبزی خوردن گرفته تا عالی قاپو !! تازه قرار بود که خلاصه باشه …يه نفر ازم پرسيد شومام موسافر همن پروازين ؟ و من يادم افتاد كه تو اصفهان كسي نميگه تو …همه ميگن شوما
No comments:
Post a Comment