Sunday, 26 August 2012

دست‌ها، دست‌ها


 
و چشمها انگار همه چیز را می‌گفتند...
دست‌ها، دست‌ها
دستهایی که به مهربانی میفشارند,
دستهایی که به نفرت دشنه می‌‌زنند.
دستهایی که گندم میکارند,
دستهایی که خشخاش درو میکنند.
دستهایی که اشک‌ها را می شویند,
دستهایی که سیلی میکوبند.
دستهایی که در آغوش میگیرند,
دستهایی که جدا می کنند.
دستهایی که می سازند,
دستهایی که ویرانگرنند.
دست‌ها،دست‌ها، رقصندگان آوازه خوانی اندیشه اند اما
اندیشه ها، اندیشه ها
اندیشه‌ها را باید مرور کرد
و چشمها انگار همه چیز را می‌گفتند...
 
 
 
 
 
 
 
 


Tuesday, 1 May 2012

فردا یا امروز ...



در خیالِ خامِ امروزِ ما اینقدر فردا بود که امروز نبود

و هر روز، به جای فکر امروز، فردا بود که بود

امروز هرروز بود، ولی‌ گم و ناپیدا در فکر فردا  

و فردا چقدر خیال انگیز همه امروزهای ما را می ساخت

Can I...?!



Can I come to this page one day and write freely without being concerned of other things in my head which need to be done...I have missed this page a lot.

I need an open window front of the a green valley and fresh air to get inspired to write.