Thursday, 28 April 2011

اميد


تا فصل دوباره رسیدن خیلی مانده بود
 تاک با رویای شراب هفتاد ساله روي همان ديوار قديمي  كوچه ديدار آسوده به خواب میرفت
 و من در تب و تاب زايش تحقق رویاهایم هر روز به دنیا میآمدم
 با چشماني پر از آتش اميد كه گاه و بي گاه  بوي رطوبت مي گرفت
 شکی  نبود  که طبیعت  رويش را قبل از آدم و حوا بارور کرده بود
 آسوده مي پژمرد
 آسوده مي شكفت
 و ما از ياد برده بوديم كه چيزي شبيه معجزه از خوشه چيني انگور تا طعم شراب اتفاق افتاده است.....
 عکس از آرش افرایی :www.dframes.com  


No comments:

Post a Comment