تا فصل دوباره رسیدن خیلی مانده بود
تاک با رویای شراب هفتاد ساله روي همان ديوار قديمي كوچه ديدار آسوده به خواب میرفت
و من در تب و تاب زايش تحقق رویاهایم هر روز به دنیا میآمدم
با چشماني پر از آتش اميد كه گاه و بي گاه بوي رطوبت مي گرفت
شکی نبود که طبیعت رويش را قبل از آدم و حوا بارور کرده بود
آسوده مي پژمرد
آسوده مي شكفت
و ما از ياد برده بوديم كه چيزي شبيه معجزه از خوشه چيني انگور تا طعم شراب اتفاق افتاده است..... عکس از آرش افرایی :www.dframes.com



